سهیلا صدیق – ایران

persian-slider, ادبیات, ایران, خوبان پارسی گو

سحر

ای شب زده گان، نفحه ی صبح و سحر آمد
بیدار، کنون عمر سیاهی بسر آمد
دیریست که گیسوی سیاه شب یلدا
از صورت ماه دی من تا کمر آمد
وقت است که سر برزند از مشرق جانم
آن یار طلا پوش که زلفش بدر آمد
این چرخش گیتی ست، نه تصویر تباهی
دل بد ننگر کز پی بابی پسر آمد
سرما گذران است به سر شاخه نظر کن
گو هلهله کن باز بهاری دگر آمد
یاد آر از آن دانه ی بنهفته ی خاموش
کز پرده ی خاک سیهش سر بدر آمد
افروخته دار آتش گرمای وجودت
شاید که شبی هیزم عمرت هدر آمد
شب قصه ی شیرین بدل غمزده خواندم
خواب خوش او گر چه بوقت سحر آمد
این قصه که خواندم ز عطشناکی جان است
صدیق به غوغای جهان بی سپر آمد

***

غوغا

در تنم ماوای جان تنگست و سرد
میفشارد سینه را غوغای درد
اشک جوشان راه را بر دیده بست
بغض طوفانی شد و  درهم شکست
باد پاییزی چو خنجر پرده ی روحم درید
برق باران بهاری  چنگ  بر جانم کشید
گاه غوغای دلم را  اشک افشا می کند
چشم  از سودای این دل  باز پروا می کند
ناصح قلبم  زبانم را که رسوا می کند
باسکوتی سرد و وحشی  باز حاشا می کند
آه از این آتشفشان، این کوه درد
گشته پنهان  زیر بالا پوش سرد
تا به کی دارم توان رامش کنم
یا به یک افسانه در خوابش کنم
عاقبت روزی شرار سینه سر بر می زند
بر عزای دور عسرت  تیغ بر سرمی زند
آن زمان چشم و دل و جان و زبان
یک صدا گویند صد سر نهان

***

جنون سرخ

شور شیرین در سرم گمگشته، واویلای من
آن جنون سرخ پژمرده ست، کو لیلای من
ماهی گم کرده راهم، خانه قلبم خموش
بی نفس گشتم به مردابی،کو دریای من
هم کنون چون حسرت دیروز می آزاردم
چون کنم با این کنون تیره در فردای من
در شب قدری به غفلت خواب من را درربود
تا سحر عرش معلا بود در رویای من
من که مدهوش سرای یار بودم، ای عجب
جز نوای نی نمی آمد برون از نای من
خجلت از واگفتن حاجت مرا خاموش کرد
او که میدانست غوغای دل شیدای من
در تب و تاب نکوهش های خود گم شد دلم
کی دل غافل فرو ماندی تو از سودای من
در شبی کو اینچنین خلقند در جوش و خروش
تو جدا ماندی ز چاره، وای بر غم های من
کاروان لطف و بخشش رفت و تو وامانده ایی
ای دریغا مرغکی بی سر پناهم ،وای بر ماوای من
در صفیر ناامیدی بانگ داوودی بخاست:
هر شبی قدر است بر خوان این تو از فحوای من

***

بو سه بر ماه

دریای بی موج
دریای بی اوج
دریای به گل نشسته
با چشمان ابری، به زورق شکسته
حیرت آلوده می نگرد
و پریان دریایی آشفته گیسو
بیاد می آورند
موج را که پلکان ماه بود
وماهیان را
که سوار بر ستیغ موج ها
بر رخ ماه بوسه می زدند
دریا! کو موجت؟
کو اوجت؟

Суҳайло Садиқ — Эрон


Поделиться новостью в социальных сетях:

پاسخ دهید