کریمه شب‌رنگ – افغانستان

persian-slider, ادبیات, افغانستان, خوبان پارسی گو

دریغ…

و عادت باید کرد

به بالا رفتن از پله‌های گناه‌آلود زمان

درد من همه از دست بلند و بیمایه‌ی روزگار است.

چگونه می‌توانم زنده باشم؟

وقتی آزادی پروانه‌یی را که با عطر گیاه آمیزش عجیبی دارد

در چار راهی بزرگی به دار می‌آویزند.

و گلوی مرا که از پشت هفت کوه سیاه

فریاد می‌زند

هنوز دستان اند که محکمش میگیرند.

و عادت باید کرد

به مسافرت تلخ دستان خودم

که تنها خواب نوازش شانه‌هایت را می‌بیند،

حضور تو که دل شب را

در اتاقم به تماشا فرا می‌خواند

چی بوسه و آغوش مقدس و پاکی؟

«آیا خوشبختی در راه است

که دریغ و حسرت شب ‌های بیتو ام را

جبران کند؟

باید همه بدانند

که نطفه‌های من و تو

از بطن عشقی به دنیا آمده است

و بگو ما عشق را دوست می‌داریم

به اندازه ی یک هم‌آغوشی پاك و چشم بستن جاودانه.

هیچ دستی راه فردا را مسدود نخواهد کرد،

و من نمی‌هراسم از آن که بگویند»

تو را دوست دارم

ولی،

ترانه‌های تو بیهوده است.

Карима Шабранг — Афғонистон


Поделиться новостью в социальных сетях:

پاسخ دهید